تبليغاتX
شیدای شب


شیدای شب

حرف اول

شنبه و یکشنبه موضوع برنامه جمع ما،وفاداری بود.شنبه یه مرد سه زنه با اعتمادبنفس و پررویی اومده بود تو برنامه وباطرز حرف زدنش وحرفاش،تا مرز جنون آدمو کفری میکرد.طوری حرف میزد که منی که مخالف مردهای دوزنه(البته نه چند زنه!)نیستم،دلم میخواست یه کله بهش بزنم که نتونه از جاش بلندشه.(مجری: شما چرا سه بار ازدواج کردین؟ یارو: من اگر سه تا زن گرفتم به خاطر این بوده که می‌کشیده! میلم می‌کشیده! و می‌تونستم!
مجری: شما برگردین اول، باز همین راه رو میاین؟ یا یه بار ازدواج می‌کنین؟ یارو: بله! مجری: جدی؟ یارو: بله به خاطر اینکه خوش میگذره! حال می‌ده! همش تنوعه! سرگرمیه!)خجالت آوره.مردا بعضی وقتا چقدر قبیحن.تازه میگفت شایددلم بخوادچهارمی رو هم بگیرم!فک کرده چون پولداره حق همه کاری داره.وای خانم نامداری قیافش خنده داربود.داشت خون خونشو میخورد.باخنده هاش میخواس حرصشو پنهون کنه اماخنده های عصبیش کاملامشخص بود.البته به نظر من مرده با اونهمه پررویی و وقاحت،اسم کارش بی وفایی نبود.شوهر مهمون یکشنبشون که تا زنش فلج شده بود،تنهاش گذاشته بود بی وفابود.

حرف دوم

برات پیش اومده عاشق یه نفر باشی طوری که هنوز کنارش ننشستی،یه جوری بشی؟!یه جوری که شاید شرم آورباشه شایدم نه!دوست داشته باشی لمست کنه_یالمسش کنی_ طوری که وقتی مستقیم توچشات نیگامیکنه،نفست بندبیاد ودلت بخواد همه چیزتو باهاش قسمت کنی اما وقتی ازت اینو میخواد،بهت بربخوره و حتی فک کنی دوستت نداره؟

 حرف سوم

فک می کنیم خودکشی مال همسایس.مال کتابا وروزنامه ها.فکر میکنیم مال اوناییه که به ته خط رسیدن که راه دیگه ای براشون نمونده.باباشون معتاده و مامان ندارن.یا از بی پولی هفته به هفته غذا نمی خورن.یاتو کثافت و لجن دست و پامیزنن یا...

نه.خودکشی ممکنه مال من نوعی باشه.ممکنه سر یه جروبحث بیخودی باشه!ممکنه بعداز یه دعوای ساده باشه وقتی مامانم بعد از اینکه من گفتم:الهی که من زودتر بمیرم راحت شی،بگه ایشالا!! وبگه:اگه میخوای،چراخودتو نمیکشی؟!!ومن به سرم بزنه که خودموبکشم.چرا؟چون زندگی که توش مامانت دوستت نداره وآرزوی مرگتو میکنه،همون بهتر که نباشه.ممکنه اونقدر آمپر چسبونده باشم که اون کاتر سیاه بزرگمو محکم بکشم رورگم تا اینجوری عصبانیتم تخلیه شه!!یعنی خودکشی ممکنه فقط واسه تخلیه عصبانیت باشه؟یافقط....نمی دونم.اما میدونم فقط مال دخترهمسایه نیست.شاید اونم که 2سال پیش خودشو از پشت بوم انداخت،اگه مث من یه کوچولو به جزایی که اون دنیا واسه اونایی که خودشونو میکشن اعتقاد داشت،خودشو پرت نمیکرد.

نوشته شده در دوشنبه 1390/03/30ساعت 13:4 توسط سارا | |

فک کنم یه اشتباهی شده!!!!!!!!!!!!!!

این پست قبلی رومیگم.نمیدونم چطوری بگم!فقط اشتباه شده.

نوشته شده در چهارشنبه 1390/03/25ساعت 13:2 توسط سارا |

فعلا سلام!
نوشته شده در سه شنبه 1390/03/24ساعت 17:24 توسط سارا | |

به حرف دوستان از دست من دامن مکش هرچند

به ساحل گفته اند از صحبت دریا بپرهیزد

چه بیم از دیگران درچشم مردم بوسه می گیریم

که با این معصیتها آبروی مانمی ریزد

بیاسر درگریبان هم از دنیابیاساییم

مگرمارا خداباهم درآن دنیابرانگیزد

درین پیرانه سر سجاده ای دارم که می ترسم

خدابا آن مرا ازحلقه دوزخ بیاویزد

مرا روز قیامت باغمت ازخاک میخوانند

چه محشرمیشود مستی که از خواب توبرخیزد

نوشته شده در پنجشنبه 1389/11/07ساعت 12:47 توسط سارا |

میگه بس کن این رابطه های اینترنتی رو!میگه شمارتو عوض کن.میگم مگه من زندانیتم؟ولی گوش میکنم به حرفش.نمیدونم چرا!
نوشته شده در شنبه 1389/11/02ساعت 11:57 توسط سارا |

موبایلم خراب شده.نمیدونم چرا خراب شدن موبایلم همزمان شد با اومدن قبض تلفنم!خب بد شانسم دیگه،اینم یه مدلشه دیگه!مشکل من این نیست که این دیر یازود حل شدنیه.مشکل من اینه که رفتم موبایلمو بدم درست کنن،گفتن باید فلش کنیم و همه اطلاعاتت پاک میشه!عکسها و فیلمها روکه میریزم تو کامی ولی...تک تک اس ام اسای این دوسال و که میخوندم انگار پرتابم میکردن به همون تاریخ،به همون ساعت.هرشب زنگ زدن به موبایل و 4-3 ساعت حرف زدن کم چیزی نبود.تا میگفتم:قطع کنیم دیگه،پول تلفنتون زیاد میادا! میگفت:فدای سرت گلم.این کارش ارزشش از 100 تا کادوی گرونقیمت برام بیشتر بود چون کادو رو همون موقع که می بینیم و نهایت تا یه هفته ذوقشو میکنیم ولی این دوماه هرشب ذوق داشت برام!تا اینکه قبض اومد و وقتی دیدم واقعا شرمندش شدم.دیگه هرشب بعد از نیم ساعت خودم قطع میکردم ولی اونقدر اس میداد تا خوابش ببره.بعدشم میگفت:سارا فردا ساعت 7 بیدارم میکنی؟عاشق این بودم که ساعتمو ساعت 7 بذارم تا بیدار شم و اونو بیدار کنم!....

بغض کرده بودم وقتی میخوندمشون.اس ام اسایی که هرچندشیرین بودن ولی همون اس الان چقدر برام تلخ بود!! با خوندن بعضی هاشون نیشخند میومد رو لبم:"سارا ناراحتیه تو = مرگ من"،"سارا قول بده هیچوقت تنهام نذاری"،"الهی خدامنو بکشه که اینقدر گلمو ناراحت نکنم"،"بعضی وقتها زندگی تمام تلاششو میکنه تا درست همون چیزی رو که دوست داری ازت بگیره.سارا تو تمام زندگیه منی،مواظب باش کسی تورو از من نگیره"و...

دیگه ناراحت نیستم.نه.فقط نگران خودمم.نگران قلبمم.نگران احساسمم.نگران روحمم.نگران دیدمم.بعضی وقتها آرزو میکنم کاش منم مثل خیلی از دخترا بودم.دخترایی که...توضیح نمیدم اینجا.ولی اونجوریم خوب نیست.

1% هم شک ندارم که برمی گرده.مثل دفعه قبل که برگشت و منه ابلهه پذیرفتمش ولی دفعه بعد از الاغ هم کمترم اگه ببخشمش.گفتم الاغ یاد....عکسمو داداشش دیده بود.گفتم:چی گفت؟ گفت:بهم گفت الاغم اگه تورو ول کنم. گفتم:ولی اون که قبلا منو دیده بود.چرا الان اینو گفت؟ گفت:میدونی که این عکست چه فرقی میکنه....

به دوستم زنگیدم گفتم:دیدی همه اسام پاک شدن؟ گفت:بهتر!گذشته رو میخوای چیکار؟آینده مهمه. آره راست میگفت.ولی در صورتیکه میتونستم مغزمو هم ریست کنم.کاش میتونستم سواد و همه اطلاعات حیاتی مغزمو بریزم رو سی دی و بقیشو پاک کنم.ولی ما از این لحاظ و فقط متاسفانه از این لحاظ انسانیم،نه کامپیوتریم و نه موبایل.

پ.ن1:فرق ما دخترا با پسرا میدونین چیه؟ما وقتی بااوناییم میگیم اگه بری مطمئن باش من ناراحت نمیشم.اونا میگن:اگه بری میمیرم.ولی وقتی جدا میشیم،ما دق میکنیم و اونان که ناراحت نیستن!!

پ.ن۲:چرا فک میکردم بهش وابسته نیستم و وقتی بره آب از آب تکون نمیخوره؟فک میکردم من آقای ز رو دوست دارم نه اینو.ولی آقای ز رو  وقتی ندیدم هیچی نشد و حالاست که معنی این جمله رو میفهمم: ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند،چه تلخ است قصه ی عادت...

پ.ن:این پست رو خرداد ماه نوشتم ولی ثبت موقت زدم.نمیدونم چرا الان دلم خواست بذارمش.الان جز نفرت احساسی بهش ندارم.اولین آدمی بود که فک میکنم شدیدا تو زندگیم تاثیر گذاشت.تاثیر منفی.بدبینی،نفرت،بی احساسی،مالی،عوضم کرد.الان یه نفر جلوچشمام خودشو بکشه من باورش نمیکنم.تنها کسی بود که باگذشت زمان گناهشو فراموش نکردم.تنهاکسی که تابه حال نتونستم ببخشمش.کاری که با من کرد...

اینو گذاشتم تا به خودم یادآوری کنم این حرفای قشنگی که پسرا میزنن فقط شرو وره.خداکنه یادم نره که پسرا معنیه خیلی چیزارو نمی فهمن!خداکنه یادم نره.

نوشته شده در پنجشنبه 1389/10/23ساعت 12:40 توسط سارا | |

ساعت ۱۰ صبح تو هوای نیمه تاریک پاشدم.پرده ها بسته بود و بیرونو نمی دیدم.گفتم:آخ جون چ بارونی.مامان و سمانه باهم گفتن:برفه!!چشام که هنوز نیمه بسته بود،۲ برابر شد و نمیدونستم شوخی میکنن یا من خیلی دیر همه چیو باور میکنم که رفتم پشت پنجره و دیدم واو چه برفی داره میاد!!

خدارو شکر.خدایا خیلی ممنون.خدایا خیلی عشقی.

نوشته شده در یکشنبه 1389/10/19ساعت 10:31 توسط سارا | |

یادمه بچه که بودم تو دبستانمون نوک درختای بلند کاج های مدرسه،گه گاه طوطی های سبز رو به هم نشون میدادیم.یادمه بچه که بودم و خونه خالم تو حیاط بازی می کردیم،گه گاه پرستویی در حال پرواز می دیدیم.یادمه بچه که بودم اونقدر کلاغا صبح ها غار غار میکردن که نزدیک بود دیوونه شی.یادمه خیلی هم بچه نبودم وقتی درخت کهنسال روبروی آپارتمانمون اونقدر گنجشک و سار میشست که به سختی می شد جای خالی رو درخت پیدا کنیم!اما الان....طوطی و پرستو نه،دلم واسه کلاغایی که هیشکی دوسشون نداشت تنگ شده...

.

.

.

واقعا ما وقتی بچه بودیم تو حیاط از وسط برفا تونل میساختیم؟!! خیلی نمی گذره از زمانی که زمستونا برف تا زانوم میومد.خیلی نمیگذره از درست کردن آدم برفیای همقد خودم.خیلی نمیگذره از بارونای پاییزی ای که انگار آسمون سوراخ شده بود و آدمای بی چترو مثل موش آبکشیده میکرد.خیلی نمیگذره از زمستونایی که 2 تا بلوز کلفت زیر پالتوم میپوشیدم و یه شلوار زیر شلوارم وشال گردنمو میپیچوندم دور صورتم و دستمو با گرمترین دستکشه ممکن میکردم تو جیبم و وقتی میرسیدم خونه و درش میاوردم،از شدت سرما سرخ شده بود.نمیگذره از زمانیکه پاهام اونقدر یخ میکرد که حس کردنش مشکل میشد!...

چند ساله دارم با آرزوی پرت کردن یه گوله برف به دوستام  سر میکنم و هرسال که زمستون تموم میشه به امید برف سال دیگه صبر میکنم و باز سال بعد و سال بعد و نا امیدی!ولی فک کنم آرزوی بارون پاییزی هم باید به آرزوهامون اضافه کنیم.

یعنی خدا با ما قهر کرده؟مخصوصا ما تهرانیا!!

پ.ن:و زندگی شیرین می شود... حالم شدیدا خوبه.شیرینیه زندگی صورتمو پر از جوش کرده!

بعدا نوشت:به جان مادرم وقتی این ژستو نوشتم خبری از بارون نبود!

نوشته شده در سه شنبه 1389/10/14ساعت 13:44 توسط سارا | |

1.تند تند داریم به سمت اروپایی شدن پیش میریم.البته نه از نظر علم و فرهنگ و تکنولوژی .از اون لحاظ!!

2.میگه:حاضری زن دومم شی؟         

 میگم:آره حاضرم

میگه:ولی زنها که خیلی حسودن.تو نیستی؟      

میگم:3برابر زنهای دیگه حسودم.ولی بلدم چیکارکنم.

میگه:خب پس.

 میگم:حالا اولی کیه؟

میگه:نمیدونم.جورش میکنم.

 میگم:آقای زمانی!!من اینجا حی و حاضرم میگی بشم دومی که بری اولی رو جور کنی؟

میخنده. 

میمیرم.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1389/09/28ساعت 13:47 توسط سارا | |

حرف اول

ما آدما به حرفای دیگران کمتر شک میکنیم.مثال میزنم.یکی میگه:معلوم هست تو کجایی؟نه زنگ میزنی،نه میای نه میری؟میگی:باور کن اصلا وقت نمیکنم.و تو دلت میگی:بابا بیخیال من شو اصلا باهات حال نمیکنم.

یا یکی بهت میگه:فلان چیزو دوس داری برات بخرم؟دلت ضعف میره واسه کادو گرفتن و میگی:نه مگه خودم بابا ندارم که تو برام بخری؟!!

وآما...نمیدونم این جمله"دوستت دارم"چرا اینقدر داستان داره؟! به آزاده میگم:دوست دارم. می خنده میگه: دیوونه!! یعنی بعضیا فک میکنن این جمله رو فقط دوتا جنس مخالف اونم از نوع خاصش باید به هم بزنن!

و بعضیا فک میکنن وقتی به یه دوست معمولی از جنس مخالف میگیم دوستت دارم،یعنی عاشقتم و بهت نظر دارم!1 البته ازین جنس آدما کمتر دورو بر من هستن.شایدم فقط با من اینجورین چون می بینن که من به خیلیا میگم دوستت دارم و منظوریم ندارم.حتی اگه فک کنن منظوری دارم،بعدا میفهمن اشتباه فک کردن.ولی هنوز جرات نمیکنم جلوی سمانه حتی به شاهینی که 5 سال از من کوچیکتره بگم دوست دارم!!

حرف دوم

وقتی یه نفر بهم اس میده،محال ممکنه جوابشو ندم.مخصوصا اگه سوال پرسیده باشه.ولی نمیدونم مردم چرا اینجورین؟! اونم چی؟اسی که به خاطر خودشون بوده.به 40 نفر اس دادم که:آقا ما میخوایم بهتون حال بدیم و با1500 تومن ببریمتون سینما فرهنگ.اونم جدیدترین فیلمش تو بهترین سانس.اگه میاین خبر بدین.

از40 نفر چند نفر جوابمو داده باشن خوبه؟نه بگین چند نفر؟ 7 نفر!!که تازه 3تاشون چون دوستام بودن ج دادن.

حرف سوم

زنگ میزنه ولی نمیشناسمش.نمیگه کی شماره منو بهش داده و میگه تا همو نبینیم،بیخیال تلفنم نمیشه.میگه:تو چه شکلی هستی؟میگم:شبیه خواهر لاغره ی سیندرلا.باور نمیکنه ولی.میگم جدی میگم.میگه باشه خب تودوس داری من چه شکلی باشم؟میگم:شکل شهاب حسینی یا امین زندگانی یا مهدی پاکدل.میگه:بهم میگن شبیه یوزارسیفم.میگم:اَیییی!میگه:ولی به نظر خودم اصلا شبیهش نیستم.

نوشته شده در دوشنبه 1389/09/15ساعت 13:41 توسط سارا | |

Design By : Night Melody