تبليغاتX
شیدای شب

شیدای شب

بر بند چشم دعوی بگشای چشم معنی/ یک دم زخود نهان شو او را عیان ببینی
یه حرف کوتاه،یه آه بلند
حرف اول

میخوام سعی کنم دوسش نداشته باشم،

.

.

.

.

اون  دوسم نداره...

حرف دوم

رفتنی چون اول خطه میرم واگن خانوما ولی برگشتنی چون تقریباشلوغه ومن دیگه جون ندارم واستم،اگه بین دوتا ردیف صندلیها هم جا واسه روزمین نشستن نباشه- که معمولا نیست- میرم واگن آقایون.تعجب نداره که اونجامیشه نشست چون اولا ۷تاواگن مال آقایونه و۲تا واگن مال خانوما ولی ثانیانش مهمتره واون اینکه تو واگن خانوما کافیه یه صندلی خالی شه تا۶ نفری که با چشم طمع واستادن بالاسرش ،سه تابچه روپرتاب کنن، ۹تا پارو لگد کنن وطوری پرواز کنن که پیش خودت بگی:نکنه اینا قهرمان پرش با مانعن! اونوقته که حتی اگه جونتو هم دوس نداشته باشی وفقط وفقط نشستن برات مهم باشه،فقط بایدآدم خوش شانسی باشی واز اونجاکه من نیستم،زور الکی نمیزنم.آما...واگن آقایون که صندلی خالی میشه،توعوض اونا دل تو دلت نیست.هی برات سوال پیش میاد که چراکسی نمیشینه؟هی همه به صندلی خالی نیگامیکنن- یاحتی نیگا هم نمیکنن!- و هیچ عکس العملی ازخودشون نشون نمیدن.ودر نهایت هم....کسی که میشینه یه خانومه-مثلامن- ولی خب باهمه این اوصاف واگن خانوما ارجحه.چرا؟ چون توواگن آقایون خوابت میگیره بس که این جماعت سمم بک(!) هستن.اگرم کسی حرف بزنه،یه خانومه که داره بانامزدش-یا امثالهم- حرف میزنه وبه توهییییچ ربطی نداره.اماواگن خانوما۱۰۰تا جذابیت داره.قیافه های جورواجور که میتونی از روشون مدل مو،ابرو،آرایش و... برداری.همه باهم حرف میزنن.طوری با بغل دستیشون میگن میخندن که انگار۱۰ ساله همدیگه رومیشناسن.یا مثلا به جای اینکه بخوای توپاساژ راه بری،اینجا پاساژ جلوت راه میره!! فروشنده هایی که جدیدا داره تعدادشون ازمسافرا هم بیشتر میشه!!!!!

حاشیه۱:

میگم:من دیروز یادم رفت بن بگیرم.شما شاید بتونین یه غذا واسه من بگیرین.میشه؟

میگه:نه ولی غذای من مال شما.

میگم:پس خودتون چی؟

میگه:من کوفت بخورم.

ساعتی بعد برمیگردم و میبینم خودشم غذا نداره.واسه همینه که بخشنده شده!!

حاشیه۲:تا نشستم رو زمین(همون جای خالیه معروف دوتا ردیف صندلی)دیدم اوا چرا این آهنگه عوض اینکه صداش ازهندز فریم بیاد،از اسپیکر... وای،وقتی نشستم،چون موبایل تو جیبم بوده،سر هندز فری کنده شده.مردم چرا اینجوری نیگام میکنن؟بسیار تابلو موبایلو ازجیب درآوردم وسر هندزفری رو زدم بهش و بسیارتابلوتر اون سرشم تو گوشم سفت کردم تا این جماعته(بوق)خرفهم شن که این آهنگه دیشدام دارام،زنگ موبایلم نبوده!!

حاشیه۳:باحسرت میگم به دوستم:کاش خوشگلتر بودم.اونوقت شاید به خیلی چیزا میرسیدم.

میگه:ازاین خوشگلتر؟!

پوزخند میزنم.اگه به چشم اون خوشگلم،بذار خوش باشه.ولی...

 

+نوشته شده در جمعه 1388/09/06ساعت11:45توسط سارا |
ساعت شانزده و چهل و پنج دقیقه
حرف اول

تاحالابه این قضیه توجه کرده بودین:بعضیا(بخون همه)وقتی با کسی قرار میذارن امکان نداره کمتر از ۱۰ دقیقه تاخیر داشته باشن.تازه این حداقل تاخیره.بعضیا(اینو همون بعضیا بخون)که اینقدر.....(بوق)تانیم ساعت و حتی بیشتر ممکنه دیربیان! ۱۰ مین تاخیر واسه  همه شده یه امرعادی.اونقدر که نمیتونی به خاطرش به طرفت غر بزنی چون دراین صورت فک میکنه عقلتو از دست دادی!!همون فکری که معمولا راجع به من میکنن. اونوقت پشت چراغ قرمز که نهایته نهایتش۳ دقیقس،ملت چه کارا که نمیکنن،چه دادا که نمیزنن،چه فحشا که نمیدن و...!من واقعا نمی فهمم!!

حرف دوم

من میگم هیشکی حق نداره کسی رو به خاطر اینکه اعتقاداتش با اون هماهنگی نداره مسخره کنه یا بهش توهین کنه.چه اگه چادری باشه نمیتونه به کسی که قیافش ضد اونه توهین کنه،چه کسی که هیچ اعتقادی به حجاب نداره حق مسخره کردن یه آدم مذهبی رو داره.البته من چون جزو هردودسته به حساب میام،اینقدر آروم بودم.وگرنه که اگه یه چادریه واقعی و متعصب اون توهینایی که من شنیده بودم و شنیده بود،کلی گردو خاک تو اتوبوس راه مینداخت.اینجوریاس.

حرف سوم

بالاخره سریال تمام هندی دلنوازان تموم شد و ما یه نفس راحت کشیدیم.ثانیه به ثانیش یه هندیه تمام عیار بود.از بچه گم شده و عاشق شدن ۳ سوته و حامله شدن فوری فوتی(که عمرا تو این دوره زمونه چنین اتفاقی بیفته) و پس زدن مامان جدید و شکست عشقی و ندامت و بازگشت عشق قدیمی و دختر پولدار پسر فقیر و بارون و.......اوووووووووووو یکی بگیره ایناروکه هرچی شاهرخ خان و کاجول و آیشواریاس گذاشتن تو جیبشون!! آهنگ متن هم که کاملا مچ بود با محتوا!!: آآآ آآآ به قول دوستم فقط تیتراژ علی لهراسبی توی کل سریال ارزش وقت گذاشتنو داشت.

حاشیه۱:از صاحبدلان شروع شد،با بی گناهان ادامه پیداکرد وبعد رستگاران،مسافران،دلنوازان و حالا هم خسته دلان!! من نمیدونم چرا همه تو سریال باید دسته جمعی یه چی باشن!کی میدونه.شایدسریال بعدی رو اسمش گذاشتن "سیخ شدگان".مینا خانوم.

حاشیه۲:شمس العماره هم که خودتون بهتر میدونین بلایی که سر ساعت شنی آوردن،سرش اومد! سریالی که قرار بود ۶۰ شب بهمون حال بده،با ۴۵ قسمت سرو تشو هم آوردن!!خدابگم چی کارت کنه ض!

+نوشته شده در جمعه 1388/08/29ساعت16:45توسط سارا |
بیماریه بد،بهونه ی خوب
ادامه مطلب
+نوشته شده در سه شنبه 1388/08/19ساعت21:7توسط سارا |
8/21 نقطه شروع
حرف اول

اوه اوه.پست تولد پارسالمو خوندم.عجب تولد دپی بودا !!قشنگ یادمه.به ظاهر یه قهر یه ماهه با بابام بود.من که بابام یه روز باهام قهر کنه دیوونه میشم،حالا فک کن یه ماه!! ولی این فقط ظاهر بود.همین باعث شده بود کلا از همه چی حتی خونوادم خسته شم.حالا  یه  سال گذشته.چقدر تغییر....  .توهمه چی.تومن.تو بابام.تو دیدگاهم.زندگی خیلی باحاله.اگه بهش حال بدی،اگه چشاتو رو  بدیها ببندی یا  لااقل خمارکنی.اگه بعضی وقتا فراموشکار بشی.اگه لبخندرو لبتو پاک نکنی.به خدا شعارنمیدم.قبول دارم بعضی وقتا واقعا نمیشه ولی زیاد سخت نگیرین وازکاههای زندگیتون کوه نسازین.

                                         *******************

اه اه.بدم میاد ازین نوجوونا(یاحتی جوونا!) که اسمشونو عوض میکنن.حالا فک کن من که اینهمه ازین حرکت بدم میاد،بعضیا فک میکنن خودم اینجوریم! من وقتی به دنیا اومدم مامانم میگفت :اسم اون دوتا رو توانتخاب کردی،اینو من انتخاب میکنم.(اصلاهم ما خونواده بی فرهنگی نیستیم که ۶۰ تابچه ردیف میکنن!ما قرار بود دوتا باشیم.چیکار کنم که ناخواسته پریدم تواین دنیا؟مهم اینه که خدامیخواست)مامانم میگفت سارا وبابام میگفت فاطمه. سارا فاطمه سارا فاطمه سارا فاطمه....،نتیجش این شد که سارا صدام کردن ولی تو شناسنامم فاطمه هستم.واسه همین به سارا عادت کردم وبه همه میگم سارا.حالا زنیکه اسممو تو شناسنامه دیده برگشته میگه:به بچه ها گفتی اسمت ساراس؟ (بوق)فک کرده من عقده ایم!!

حرف دوم

به چند دلیل نتونستم(شایدم نخواستم)اونطوریکه میخواستم سورپرایزش کنم:

۱.به دلیل همون حرفی که زده بود و نمیخوام دیگه زیادی هوا برش داره!

۲.بعداز عصبانیتم به خودم گفتم:سارا تو خری که عوض اینکه واسه خودت کیف بخری،پولشو واسه اون داری خرج میکنی.این شد کهبدون فوت وقت رفتم یه کیف مامان واسه خودم خریدم و تمام پولم پرید.

۳.ترسیدم رودل کنه.

ولی یه شام خوشمزه داریم.یعنی،ولی یه دسته گل خوشگل براش خریدم.البت از همون اولم میخواستم دسته گل بگیرم ولی یه دسته گل با ۲۱ شاخه رز.همون بهتر که نگرفتم چون الان پشیمون میشدم.آدم باید واسه کسی بمیره که بیاد سرقبرش.یا واسه کسی تب کنه که یه تیکه دستمال خیس بذاره رو پیشونیش.والا.

البته من همیشه اعتقاد داشتم اگه عاشقی،باید بدون توقع عشق بورزی.چون خریدو فروش که نیست.ولی نه اینکه تحقیرت کنن وتو عین دختر ترشیده ها باز به طرفت محبت کنی!بد میگم؟ایشششششششششش.

حاشیه۱:خیلی هم کیک دارم ولی هرکه کیک خواهد جورهندوستان کشد.هرکی کیک میخواد،۵شنبه تشریف بیاره تولدم.زمان:۳-۹ به صرف شیرینی و نهار. چیه؟مادوس داریم تولدامونو صبح تا عصر بگیریم.حرفیه؟ اگه شب بگیریم اونوقت بچه ها به چه بهونه ای بپیچونن؟ها؟ اونوقت شما جوابگویی؟

حاشیه۲:آی خوشحال شدم وقتی هرمز خان ازپری خانوم خواسگاری کرد.آی خوشحال شدم ازخود پری بیشتر.واقعا این مرد یه بورژوای واقعیه.اونوقت حالا... اصلا چه معنی داره دختر آدم واسش تعیین تکلیف کنه؟ همه واسه به هم رسیدن این دوتا کفتر عاشق دعا کنین.(اصلا هم که همه نمیدونن آخرش باهم عروسی میکنن)

+نوشته شده در سه شنبه 1388/08/19ساعت21:2توسط سارا |
ش و ک
بالاخره  اومدم. چندوقت حس اومدن نداشتم.

حرف  اول*۲۱/۷/۸۸

داشتیم بامامان وسمانه برنامه ریزی میکردیم که۳روز تعطیلی روباحسین اینا(داداشم)بریم بیرون. سر شمال یا یه روزلار دعوابود.بابام رفته بود مشهدوماهم میخواستیم دربریم.من میگفتم شمال ومامانم میگفت نه.من گفتم:اصلاپیش پیش حرف نزنین،اول بابچه هاهماهنگ کنین.که همون موقع حسین زنگ زد.مامان برداشت:سلام.چی؟!شاهرخ؟(برادرشیدا،زن داداشم)وای.حالا بیمارستانه؟چی؟!! چی داری میگی حسین؟مرد؟خدایا.خدایا!!

دیگه لازم نبودچیزی بپرسیم.ماتمون برده بودبه مامان.شب خوابیدو صبح بلند نشد.باورمون نمیشد. چطور باور کنم اون شاهرخ با نمکی که تو  هر مجلسی بود،همه رو از خنده روده بر میکرد،با جدیت تمام و بدون مسخره بازی،همه شوخیاش باعث سرازیر شدن اشک مامیشد،این اشک شادی رو به این زودی واسه ما به اشک ماتم تبدیل کرده؟!! باورمون نمیشد خواهر یکی یه دونشو اینقدر زود تنها گذاشته....

پ.ن۱:حال شیدا وحشتناک بود.از دفن تا سوم اینقدرغش کرد که یادم نیست چند بار ولی کارش به تشنج کشید و دکتر قرصایی بهش  داد که فیل و از پا مینداخت.بدبخت یکسره تو خلسه بود!! بعدشم تکلمش ایراد پیدا کرد.علاوه بر لکنت،مثل بچه ها حرف میزد،حروفو نمیتونست درست ادا کنه.

پ.ن۲:با کلی ذوق وشوق خونه جدیدشونیگا کرد وبه خاطر سالن یکسره ومستطیلش گفت:اینجا جون میده واسه فوتبال!ولی حتی یه روزم توش زندگی نکرد.وسایل و چید و شب خوابید و...

پ.ن۳: ۲۲ سالش بود.تو استقلال توپ میزد. نمیدونم فک کنم تو ذخیره ها بود.برنامه ۹۰ یه کم نشونش داد.

حرف  دوم*۲۶/۷/۸۸

با اقای ز دعوام  شد.اونم چه دعوایی!! ۲۰ دقیقه فقط داشتیم سر هم داد میزدیم!مهم نیست سر چی.مهم اینه که حرفایی زد که نباید میزد.گرچه بعدش گفت  من این حرفارو نزدم و اصلا یادش نبود و گفت فراموش کن،ولی من نتونستم فراموش کنم.شایدم  کم کم داشتم فراموش میکردم که ۲ هفته پیش هم یه اس فرستاد که واقعا دیوونم کرد.بهش گفتم. گفت:من اینو سندآل کردم و منظوری نداشتم ولی متاسفانه باور نکردم و۲ هفتس نیگاشم نمیکنم و از جلوش رد میشم.سه شب پشت سر هم کابوسشو دیدم!! قسمت بد ماجرا اینجاس که ۱۶ آبان تولدشه و من ۹ ماه انتظارشو میکشیدم تا چنان سورپرایزی بکنمش که فکش بیفته کف مغازه.(اون حتی نمیدونه که من روز تولدشو میدونم)ولی همه برنامه ریزی های ۹ ماهم نقش بر آب شد.اینهمه گلهای گل فروشیارو امتحان کردم که بفهمم بهترین تزیین مال کدومشونه و حالا...

حاشیه۱:خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم "به   رنگ ارغوان" حاتمی کیا بالاخره مجوز گرفت.

حاشیه۲:تا دیروز همش تو فاز منفی بودم.اگه دیروز از صبح تاظهر نمیرفتم زیر بارون قدم بزنم،بازم فک نمیکنم حالم خوب میشد.من اینجوریم دیگه،بارون حالمو خوب میکنه برعکس بعضیا که با بارون دلشون میگیره.

حاشیه۳:فرصت میخوام ازتون واسه سر زدن.از بالا شروع میکنم.تا بهتون نرسیدم اپ نکنین.این یه دستوره.

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت8:51توسط سارا |
کامی بی جنبه!
سلام.

کامپیوتر من چند وقته ترکیده والان در کافی نت به سر میبرم. یه مدت نمیتونم بهتون سر بزنم.اومدم بگم که دلخوری پیش نیاد.دعا کنین زودی درست شه.

 

+نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت13:18توسط سارا |
آخر، من پیشقدم شدم یا اون؟!!
ادامه مطلب
+نوشته شده در جمعه 1388/07/17ساعت11:31توسط سارا |
تولد یه دونه جوانمرد وبلاگها
دروغ چرا؟ خودم یادم نبود و از وبلاگ خودش تقلب نمودم.ولی به جای اون که کیک نداد،اینجا میتونین کیک میل بفرمایید

تولدت مبارک جوانمرد.

مقدم میهمانان گرامی باد شدیدا.

جشن من هنوز تموم نشده.یه عکس داشتم که هرچی زور میزنم نمیتونم بذارم.فک کنم به خاطر سرعت نفتی اینترنتمه.ولی از کافی نت میرم میذارم.

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/15ساعت13:57توسط سارا |
چه خبرته داداش؟خودشیفتگی تا این حد آخه؟؟!!
حرف اول

سرایدارمونو عوض کردن.خیلی پیرمرد بیستی بود.یادتونه تو سریال پاورچین یه سوپور بود که هر روز میگفت عیده و عیدی میخواست؟ عین اون بود.عیدایی که عید بود که هیچی.غیر از اون مثلا میگفت:عیدی نمیدی؟ میگفتیم:عید؟ چه عیدیه؟ میگفت:ترم جدیده دیگه!! یا مثلا میگفت:عیدی نمیدی؟ حالا من هی فک میکردم و به هیچ نتیجه ای که نمیرسیدم میپرسیدم و میگفت:امتحاناتون تموم شده دیگه.عیده! یا مثلا می پرسید:امتحاناتو خوب دادی؟ میگفتم بله بد نبود. میگفت:خب پس عیدیه منم بده دیگه! خلاصه که یه مسلمون واقعی بود چون هر روزش عید بود.ولی پیرمرد بامزه ای بود.از رفتنش ناراحت شدم.

حرف دوم

وقتی رفتم واسه شب بلیط رزرو کنم،یخده(به ضم ی و سکون خ)تعجب کردم چون مدتها بود دم گیشه،صف ندیده بودم! ولی این تعجب من وقتی ۲ برابر شد که وارد سالن انتظار شدیم.شبو میگم.۶-۵ سالی میشد که سالن انتظار و کافی شاپه سینما فرهنگ رو اینقدر شلوغ ندیده بودم! و تعجم وقتی ۳ برابر شد که دیدم تمام صندلیهای سینما پر شد درحالیکه ۴-۳ سالی میشد تا ردیف ۷ یا ۸ بیشتر آدم ندیده بودم.کلی ذوق زده شدم.(حال میکنین چه روحیه ی فرهنگ و هنر دوستی دارم؟) بی پولی معرکه بود.خیییلی باحال بود.بهرام رادان،این بشر دوست داشتنی،مثل همیشه ترکونده بود.لیلا حاتمی یه نقش متفاوت از قبل رو خیلی خوب درآورده بود،خیلی بانمک بود.فیلم خنده داری بود.طنز واقعی بود.یعنی حرف واسه گفتن داشت.یعنی پشت خنده هامون مارو به فکر فرو می برد.نه اینکه مثل بعضی فیلمای جدید که باب شده و بازارشم داغ شده،با یه طنز سخیف(طنز که چه عرض کنم؟بگم هجو بهتره)بخواد مردم وبخندونه!

حرف سوم

من نمی فهمم چرا تا یه ذره به این پسرا میخندی،تا میایم جنسیت و در نظر نگیریم و مثل یه دوست معمولی باهاشون صحبت کنیم توهم میزنن که عاشقشون شدیم!!! یا مثلا میخوایم تورشون کنیم!! والا به خدا ظرفیتم خوب چیزیه.بعد همچین خودشونم باورشون میشه که غیر مستقیم و بعضا مستقیم به آدم می توپن یا مسخرش می کنن. مثلا میگن:"ای بابا نمیدونم چرا همه دخترا(!)فک میکنن با من(یا با رفیق من)قلنبه تفاهمن.یا فک میکنن جفت و جور هم هستیم."(ببین خودشیفتگی میتونه درچه حد باشه!!!) این که کسی فک کنه من میخوام خودمو بهش بچسبونم دیوونم میکنه،اونم از نوع زنجیریش! انگار من کج و کولم که بخوام خودمو قالب کنم.من تو دنیای واقعیشم اینکارو نمیکنم چه برسه به اینجا که مجازی هم هست! خجالت هم خوب چیزیه والا.

حاشیه:آشتی کردم.یعنی آشتی کرد.کلافه شد از رفتار سردم.اینههههههه.

  

+نوشته شده در دوشنبه 1388/07/13ساعت13:48توسط سارا |
وطن یعنی گذشته،حال،فردا
۱)یه سال....دوسال....سه سال....۸ سال!!!یه شهید....دو شهید....سه شهید....nشهید!!! ۳۰ ساله....۲۵ ساله.....۲۰ ساله.....۱۶ ساله!!!یه مادر چشم براه....دومادر چشم براه....سه مادر چشم براه....nمادر چشم براه!!!یه جانباز....دو جانباز....سه جانباز....nجانباز که بقیه عمرشونو باید با سختی بگذرونن!!!

گه گاه میشنوم که بعضیا میگن:"ای بابا بس کنین دیگه.۲۵ سال گذشته و رفته پی کارش."

ومن میگم:۲۵ سال گذشته و هنوز عده ای باریه های خراب دارن دست و پنجه نرم میکنن.۲۵ سال گذشته و هنوز زنهاشون دارن پرستاریشونو میکنن.۲۵ سال گذشته و هنوز خیلی از بچه های هم سن من،داغ بی پدری رو دلشونه.۲۵ سال گذشته و ...به خاطرش میتونیم بگیم ایرانی هستیم و ایران وطنمونه.وطنه خوده خودمون.

پ.ن:من اصلا دلم نمیخواد هرکی میاد بگه:بله.صحیح است و تو دلش یه چیز دیگه باشه ها!!

۲) تو پست قبل،امیر نامی واسم کامنتی گذاشته بود که البته ازین گذری ها بود.فقطم یه گل و یه چشمک زحمت کشیده بود!! ولی خب من عادت دارم به هرکی که برام حتی مسخره ترین کامنتو میذاره،یه سر بزنم.حالا یا کامنت براش میذارم یانه.وقتی رفتم وبلاگ این آقا امیر،گذشته از اینکه اینجوری شدم  وقتی درباره وبلاگشو خوندم یاد یه دوست افتادم که سفارش میکرد:سارا یکی رو برام جور کن.اصلا سن و سال برام مهم نیستا.بزرگترم بود،بود! قیافه هم زیاد مهم نیست.فقط اهل...(بوق)باشه!!!!!!!!(نمیدونم چطور فکر کرده من ازین دوستا دارم!)

پ.ن:عذر منو بپذیرید اگه بعضی اوقات زیادی رک بعضی واقعیات و میگم.

پ.ن:لینکشو گذاشتم بلاگفا گفت غیرمجازه!!!!!!! ولی اگه بخواین کامنتش تو پست قبل هست.

۳) به نظرتون همه چی رو میشه با پول خرید؟(شعار دادن ممنوع!)فیلم"پیشنهاد بی شرمانه" رو  دیدم.اصلا با دیدن همین بود که به این فکر افتادم که آیا میشه همه چی رو با پول خرید یا نه؟خانومه اول به همسرش گفت:شاید اون مرد بتونه جسم منو بخره ولی عشقمو نمیتونه.ولی در طی فیلم می فهمیم که تونست!!! به نظر منم میشه.شاید نشه ۶ دانگ قلب کسی رو خرید ولی ۳ دانگ و میشه.

۴) دلم نگرفته ولی دلگیرم.

۵) شدیدا یه خلا رو تو زندگیم حس میکنم.

۶) به چه زبونی بگم قهر منو دیوونه میکنه؟؟ چه با بابام باشه، چه بادوستام،چه بادوستای مجازیم.تحملشو ندارم.همیشه هم من پیشقدم آشتی میشم چون اگه آدم پیشقدم بشه خیلی بهتر از اینه که دیوونه بشه!

۷)  یکی از دردناک ترین صحنه ها دیدن یه مرد شکست خوردس...

۸) بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل/ چوخون که دردلم افتاد همچو جام ونشد...

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت9:59توسط سارا |